چشمانت را ببند! (قسمت سوم)

date_range ۲۲ تیر ۱۳۹۸ access_time زمان مطالعه: چهار دقیقه visibility بازدید: 2
چشمانت را ببند! (قسمت سوم)

شرحِ زندگی روزانه یک خداناباور

شب با حل کردن مشکلات و راحت خوابیدن، تنها یک راه پیش‌ رو داری، آن هم فکر کردن به خودکشی است، چراکه نیچه گفته است:
«فکرخودکشی، آرام‌بخشی قوی است، با آن، چه بسا می‌توان شب‌هایی را آرام خوابید..»
[فرا سوی نیک و بد، ترجمهٔ آشوری صفحه127]

تصور کن که صبح از خواب بیدار
می‌شوی، بدون هدف و امید به آینده،
می‌خواهی روز دیگری از روزهای تکراری زندگی را آغاز کنی و هنوز نمی‌دانی که ادامهٔ حیات بهتر است و یا پایانی خود‌خواسته به این مکررات زندگی،
از دید تو همان آواز شاهین نجفی که
می‌گوید:
زندگی فارغ از معنی/ زندگی فقط یعنی/ مثل یک مرده بازی‌چه شدن/ مثل مرده تنها راه رفتن/

به “قول آلبر کامو” خداناباور:
(تنها یک مسئله فلسفی واقعاً جدّی وجود دارد، آن هم مسئله خودکشی است، این قضاوت که زندگی انسان به زحمت زیستن می‌ارزد و یا نمی‌ارزد، پاسخی است به مسئله اصلی فلسفه…)

[فلسفه پوچی کامو، ترجمه محمّدنقی غیاثی، صفحه 93]

اولین نفری که می بینی مادرت است، با او اصلاً به خوبی رفتار نمی‌کنی، چراکه او خداباور و عابد است و تنها ارزش و اعتبار او در نزد تو همین قدر است که در اندیشه‌ای که از نیچه یاد گرفته ای، «نباید با زنان به خوش‌رویی و نرم‌خویی رفتار کرد…»
[تاریخ فلسفه ویل‌دورانت، صفحه 355]

و در فکر این هستی که به زودی او را به خانه سالمندان بفرستی، چراکه هم مایه عذاب روح تو است، هم باعث خرج کردن مالت.

البته سخنان “شوپنهاور” هم دائم در مغزت تکرار می‌شود که می‌گوید «هر مردی که مخارج زنی را بر عهده
می‌گیرد دیوانه است…»
[تاریخ فلسفه ویل‌دورانت، صفحه 291]

اصلاً انسانیّت برایت اهمیّتی ندارد، چراکه از “دیوجانس” کلبی شنیده‌ای
«ما باید به زندگی حیوانی بازگردیم و با آنان زندگی کنیم، آنان در آرامش زندگی می‌کنند و خود را بهتر اداره می‌کنند..»

[تاریخ فلسفه ویل دورانت، صفحه 20]

بر سر راه فرد تهی‌دستی را می‌بینی که گرسنه در گوشه‌ای از خیابان نشسته است، ولی از کمک کردن به او خودداری می‌کنی نه نجات دادن همه بشریّت و چه کشتن همه بشریّت، برای تو فرقی ندارد
چراکه از آموزه های “دو ساد” یاد گرفته‌ای «تقوا و شرارت در گور یکی هستند..»
[آیا باید یاد را بسوزانیم]

البته این جمله راسل که می‌گوید
«داروین به تنهایی به 30 میلیون انسان عادی می‌ارزد..»
[فیسلوفان بدکردار، صفحه 139]

باعث شده است که به خاطر نظریه ضد عقل و ضد علمی او، به انکار خداوند و ادیان بپردازی، و حتی با افتخار بگویی که من از نسل حیوانات هستم!!

نفست با روحت به تنازع می‌پردازند و از طرفی می‌گویی، خدا وجود دارد و از طرفی می‌گویی وجود ندارد، و تو عدم وجود او را به زبان می‌آوری چراکه از “سارتر” آموخته‌ای
«حتی اگر خدا وجود داشته باشد، باید برای رسیدن به آزادی، او را انکار کرد..»

ولی متأسفانه از دید تو، آزادی یعنی آزاد بودن فحشاء، منکرات، لواط و…
و برای دست‌یابی به همین اهداف به انکار خداوند، می‌پردازی.
چراکه اندیشه دینی و عذاب قبر و بازخواست روز قیامت، مانع این می‌شود که آزادانه به فحشاء و بی‌بند و باری بپردازی و در درونت صدای خفیفی می‌گوید: اگر قیامتی وجود داشته باشد چه؟!
پس مجبور می‌شوی به مانند “راسل” اعتراف کنی:
«ای کاش می‌توانستم که به زندگی ابدی معتقد باشم، زیرا تصور این‌که آدمی فقط ماشینی است که متأسفانه از نظر خودش از موهبت آگاهی یا شعور برخوردار است، در من احساس بدبختی پدید می آورد…»

[زندگی‌نامه برتراند راسل به قلم خودش، صفحه 72]

ولی همین وجود قطعی قیامت به ضرر توست، چراکه تو با توشه‌ای خالی از اعمال نیک و کوله باری از اعمال بد به پیش‌گاه خداوند خواهی رفت…

تهیه‌شده در: «رد شبهات ملحدین»

expand_less
X
منوی اصلی
X